شروعي دوباره

شروعي دوباره
یادم هست، دو سال و اندی قبل، بهتون خبر خوش ازدواجم رو دادم!… کلی تبریک و آرزوی خوشبختی دریافت کردم و هر روز برای این اتفاق زیبا در زندگی ام سپاسگزار بودم، تا اینکه، بعد مدت کمی، تمام سلولهای بدنم، به اشتباه بودن انتخابم شهادت دادند!… ما دو آدم بودیم با دو دنیای متفاوت… نه من حرف او را می فهمیدم، نه او حرف مرا… خواسته ها و نیازهایمان متفاوت بود، ارزش هایمان هم!… هرگز نفهمیدم که چرا این ها را قبل ازدواج نمی دیدم!… خلاصه اش این است: ما یک سال و دو روز بعد عقدمان، جدا شدیم!…. شاید بتوان ادعا کرد که ازدواج شیرین ترین و طلاق سهمگین ترین اتفاق زندگی بشر است!… هرچند برای تحمل این سهمگین آماده باشی، هرچند خودت بخواهی،باز هم سخت و دردرنج است…
بله، درست خواندید، من انتخاب اشتباهی کردم و محکوم به جدایی شدم!…روزهای ابتدای طلاق، مثل کسی هستی که از یک تصادف جان سالم به در برده، علایم ظاهری هیچ دردی نداری! اما بعد از کمی، تازه کوفتگی هایت سرباز می کنند… روزهای ناخوشی ای سپری شد و من در تمام این روزها مدام به این می اندیشیدم که چه چیزی باعث این انتخاب اشتباه شد؟….
گاهی آنقدر پژمرده ای که مغزت هم کار نمی کند، من روزهایی خیلی پژمردم، آنقدر که نمی دانستم چطور به دلیل اشتباهم فکر کنم… اما باید تکانی می خوردم و خوردم… باز هم زمان لازم بود… زمان مرا تازه می کرد… هر روز کمی بهتر می شدم…تا این که روزی حس کردم باید از اعماق وجود خودم و او را و هر کسی را که به این انتخاب اشتباه کمک کردند، ببخشم و بخشیدم… بخشیدن آسانی نبود… این اتفاق تاثیر زیادی بر زندگی و روان من گذاشته بود. اما نمی توانستم که تا ابد غصه دار باشم…طبق آموخته هایم، با قدرت همه را بخشیدم… و بار سنگین گذشته را از روی دوشم برداشتم، سبک شدم…راحت شدم، حالا می شد نفس کشید، لبخندهایم واقعی شدند، دلم گاهی خنک می شد دیگر… از غصه و کدورت خالی بودم…حس خوبی بود… من پذیرفتم که طلاق گرفته ام!…پذیرفتم که این یک سال قسمتی از زندگی من است و من نمی توانم آن را از خودم جدا کنم اما می توانم فراموشش کنم. می توانم دیگر به خاطر نیاورم که چه بر من گذشته!… پذیرش شیرینی بود… دلم را به دریای صافی زدم….صاف بودن مزه داشت… خوشمزه بود… حالم هر روز بهتر و بهتر و بهتر شد…
و حالا که خیلی صاف شده ام، می خواهم زندگی ام را از نو بسازم، نو شدنی حساب شده و درست درمون….و این ها را اینجا نوشتم تا بگویم فراموشتان نکرده بودم… نمی توانستم سراغتان بگیرم…نمی توانستم تیرگی هایم را با شما قسمت کنم…باید خوب می شدم و می آمدم… و آمدم….و اکنون خوبم…
راستی، یادتان باشد برایم پیام همدردی نفرستید، در این یک سال و اندی، به قدر کافی آدم های دیگر غصه ام را خورده اند، اگر می خواهید چیزی بگویید، برایم آرزوهای خوب، آرزو کنید..
من برای خودم برنامه های زیادی دارم و برای هر کسی که بخواهد همراهم باشد…اصل برنامه ها از 14 فروردین شروع می شوند. دو روزی فرصت دارید برای به من رسیدن…
اینجا صدایی می آید اکنون…. مردی اذان می گوید….
إِلَهِي لا تَرُدَّ حَاجَتِي وَ لا تُخَيِّبْ طَمَعِي وَ لا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجَائِي وَ أَمَلِي إِلَهِي لَوْ أَرَدْتَ هَوَانِي لَمْ تَهْدِنِي وَ لَوْ أَرَدْتَ فَضِيحَتِي لَمْ تُعَافِنِي إِلَهِي مَا أَظُنُّكَ تَرُدُّنِي فِي حَاجَةٍ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي طَلَبِهَا مِنْكَ إِلَهِي فَلَكَ الْحَمْدُ أَبَداً أَبَداً دَائِماً سَرْمَداً يَزِيدُ وَ لا يَبِيدُ كَمَا تُحِبُّ وَ تَرْضَى إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ إِلَهِي إِنْ كَانَ صَغُرَ فِي جَنْبِ طَاعَتِكَ عَمَلِي فَقَدْ كَبُرَ فِي جَنْبِ رَجَائِكَ أَمَلِي إِلَهِي كَيْفَ أَنْقَلِبُ مِنْ عِنْدِكَ بِالْخَيْبَةِ مَحْرُوماً وَ قَدْ كَانَ حُسْنُ ظَنِّي بِجُودِكَ أَنْ تَقْلِبَنِي بِالنَّجَاةِ مَرْحُوما إِلَهِي وَ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ إِلَهِي فَلَمْ أَسْتَيْقِظْ أَيَّامَ اغْتِرَارِي بِكَ وَ رُكُونِي إِلَى سَبِيلِ سَخَطِكَ.
خدايا، حاجتم را برمگردان، و (طمع ام) را قرين نوميدى مساز، و اميد و آرزويم را از خود مبر.
خدايا، اگر خواری ام را می خواستى، هدايتم نمی نمودى، و اگر رسوايی ام را خواسته بودى عافيتم نمی بخشيدى، خدايا، اين گمان را به تو ندارم كه مرا در حاجتى كه عمرم را در طلبش سپرى كرده ام، از درگاهت بازگردانى.
خدايا تو را سپاس، سپاسى ابدى و جاودانه، هميشگى و بی پايان، سپاسى كه افزون شود و نابود نگردد، آنگونه كه پسندى و خشنود گردى، خدايا اگر مرا بر جرمم بگيرى، من نيز تو را به عفوت بگيرم، و اگر به گناهانم بنگرى، جز به آمرزشت ننگرم، و اگر مرا وارد دوزخ كنى، به اهل آن آگاهى دهم كه تو را دوست دارم.
خدايا اگر عملم در برابر طاعتت كوچك بوده، همانا از سر اميد به تو آرزويم بزرگ است.
خدايا چگونه از بارگاهت با نوميدى و محروميت بازگردم، درحالی كه خوش گمانی ام به بخشش وجودت اين بوده كه مرا نجات يافته و بخشيده باز می گردانى، خدايا عمرم را در آزمندى غفلت از تو نابود ساختم، و جوانی ام را در مستى دورى از تو پير نمودم.

یک سایت سایت‌های وبلاگ دیگر